آمدم تا برای تو ناله کنم

از سیاهی و قدمت سرما

از نداری و خشم و فقر زمین

از ستم های رفته بر حوا

آمدم تا برای تو ناله کنم

هیچ دانی کسی گرسنه خوابیده؟

هیچ دانی که در همین سرما

شاخه ای هم به باغ روئیده؟

آمدم تا برای تو ناله کنم

ناله ای که آتش است بر قلبم

ناله ای که گر نگویم از آن

میدرد قلب خسته از دردم

آمدم تا برای تو ناله کنم

لیک دیدم که خود پر از دردی

لیک دیدم که در بهار خودت

برگ غمگین و ساکت و زردی

آمدم تا برای تو ناله کنم

ای نشسته به باغ بی برگی

چه توان گفت با شکسته دلی..

در خزانی و در پی مرگی؟

در سکوتی که غرق در افق است

جام زهری به کام میریزیم

چه تسلی به هم توان دادن

ما که از هر دو ز غصه لبریزیم